دلتنگ
برای سنگ قبر عزیزان و اطلاعیه
شده دلتنگ شوی، چاره نیابی، جز اشک؟
من به این چارهیِ بی چاره دچارم، هر شب!
برای سنگ قبر عزیزان و اطلاعیه
شده دلتنگ شوی، چاره نیابی، جز اشک؟
من به این چارهیِ بی چاره دچارم، هر شب!
در سوک عزیزان:
فلک آخر ربودی تو گل فرزانه ما را
به خاموشی سپردی محفل و کاشانه ما را
ندانم از چه رو کردی شغل خویش گل چیدن
گل ما را چیدی و بر هم زدی گلخانه ما را
در سوک عزیزان:
به هر بهار، گُل از زیر گِل برآرد سر
گُلی برفت که ناید به صد بهار دگر
در سوک عزیزان:
گلچین خزان زود بچیدی گل ما را
در خاک نشاندی گل یکدانه ما را
ای باد خزان شیوه تو چیدن گلهاست
با شیوه خود سخت شکستی دل ما را
در سوک عزیزان
ز هجران تو پرپر میزند دل
ز دلتنگی به هر در میزند دل
چو بلبل در فراق رویت ای گل
به دیوار قفس سر میزند دل
در سوک عزیزان:
باز این قصه تکراری گلبرگ و خزان
شرح حالی است برای تو که بیتکراری
دلبری کردی و دلدار تو را با خود برد
این بود عاقبت نیکی و خوش کرداری
در سوگ عزیزان:
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند
قاب عکس توست اما شیشهی عمر من است ...
بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند
تار موی توست اما ریشهی عمر من است ...
جهت سوگ عزیزان:
باورم ناید که دیگر نشنوم آوای تو
یا نبینم روی ماه و قامت زیبای تو
سالها سنگ صبورم بودی و همصحبتم
بی تو رنگ یأس دارد منزل و مأوای تو
ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پی صد هزار سال، از دل خاک
چون سبزه، امید بردمیدن بودی
افسوس که سرمایه ز کف بیرون شد
وز دست اجل، بسی جگرها خون شد
افسوس که نامه جوانی، طی شد
وان تازه بهار زندگی، دی شد
آن مرغ طرب که نام او بود «قباد»
فریاد ندانم که کی آمد و کی شد
خبر کوتاه و غیر منتظره بود؛
چهره خندان و دوست داشتنی او؛
رو به آسمان کرد و برفت.
اگر از میان ما، زودتر از همه، زندگی تو را فرصت زنده بودن، به اتمام نمیرسانید، چیزی از آسمان و زمین کم نمیشد؛
ماندن تو باری بر دوش زمین اضافه نمیکرد؛
شادیات از شادی کسی نمیکاست؛
و غمت اندوه جهان را فزونی نمیداشت؛
تنها و تنها سالیانی بیشتر؛
سالیانی که برای تاریخ به سان لحظهای چشم بر هم زدن است؛
اینکه تنها حضورت کمی ادامه میداشت؛
مانند درختانی که همسالان تواند؛
یا بناهایی که شاید اکنون مانند آنها خسته و باوقار سالهای میانسالی را میگذراندی؛
همین تعداد کافی بود؛
لازم نبود حتی به سان کوهی قرنها پابرجا باشی؛
این روزهای بیشتر از روزگار، چیزی نمیکاست؛
این روزهای بیشتر، به ما چه چیزها که نمیافزود؛
تو بودی نوگل گلخانه ما
سفر کردی تو از کاشانه ما
همانند پرستوهای عاشق
خودت رفتی، غمت در خانه ما
بود که بار دگر بشنوم صدای تو را؟
ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را
کیام مجال کنار تو دست خواهد داد
که غرق بوسه کنم، باز دست و پای تو را
دل گرفته من کی چو غنچه باز شود؟
مگر صبا برساند به من هوای تو را
در سوک عزیزان:
مرگ تو را چو داد گردون خبرم
خبرت نیست که یک باره چه آمد به سرم
کاش با قیمت جان، عمر تو میشد ممکن
تا دهم جانی و از بهر تو عمری بخرم
در سوک عزیزان:
جهانا بیوفاییها نمودی
دمی با دلشکستهها نبودی
عزیزی از عزیزان را ربودی
غم عالم به قلب ما فزودی
حیف شد از دست ما رفت آن عزیز
آن توانا
آن بزرگ
آن زنده یاد
کاش تا او زنده بود
میشنید از ما بزرگیهای خویش
میشد از این گفتگوها نیز شاد
کاشکی جای سرود زندهیاد
در حضورش میسرودم زندهباد
نابهنگام اجل، فرصت بودن بگرفت
بلبلی را ز چمن، حین سرودن بگرفت
مهر تو، حک شده در قلب همه یارانت
کی توان خاطر تو، تا دم ماندن بگرفت
در سوک عزیزان:
رفتی و از رفتنت قلبم شکست
دیده و دل از غمت در خون نشست
جهت سوک و سنگ قبر عزیزان:
از یاد تو یک نفس دلم غافل نیست
هر چند که جز حسرت دل حاصل نیست
از شوق تو میسوزم، ولی سازم، چون
آن دل که به شوق تو نسوزد، دل نیست
در سوک عزیزان:
میتوان گفت چه تلخ!
یا چه سنگین و سیاه!
یا که افسوس و فغان و صد آه!
میتوان در پی اندوه و غم رفتن آن یار رحیم!
صبح هر روز، به اندازه صد سال گریست!
مرگ درماندگی و ماتم نیست،
ماتم و گریه و افسردگی هر دم نیست!
مرگ تاریکی و ماتم نیست؛
رمز تاریکی مرگ، لحظه آن مژه بر هم زدن و چشم گشودن به جهان دگر است!
لحظه شوق به معبود رسیدن شاید، چشمها را باید بست!
زندگی در گذر ثانیهها، جاودان ساختن نیکیهاست، مرگ آغاز دگر زیستن است.
در سوک عزیزان:
این دو روز عمر در ناکامی و حیرت به سر شد
لحظهها در ماتم و افسردگیها سربهسر شد
در جوانی سوخت ما را غنچه نشکفته دل
در بهاران نیز، دل از عشق خوبان دربهدر شد
عهد مهرویان، فریبی بود در غوغای هستی
شور و مستیها سرابی بود و یکسر شور و شر شد
نالههای ساز ما هم در گلو بشکست ساقی
عاقبت رنجور از جور زمان، سر زیر پر شد
تا به کی در کوره راه زندگی باید دویدن؟
داد از این سرگشتگیها، داد از این بیهودگیها
از: استاد هرمز صمدانی
در سوک سید مرتضی طاهرپور, پدر دلسوز انجمن خوشنویسان:
آن یار شفیق و مهربان رفت
آن گوهر ناب خوشبیان رفت
آن سید مرتضی، از این جمع
در ماه حسین از این جهان رفت
در ماتم و سوک و فرقت یار
طاقت ز کفم، تاب و توان رفت
سروده عبدالرضا اتحاد
قصه درد تو را به که باید گفتن؟
ناله شام و سحر، را به که باید گفتن؟
روزها رفت و غم از سینه ما پاک نشد
این غم دیرگذر، را به که باید گفتن؟
در سوک و سنگ قبر عزیزان:
هر که آمد به جهان، اهل فنا خواهد بود
آنکه پاینده و باقیست، خدا خواهد بود
جهان ساقی، فلک ساغر، اجل می
خلایق جرعه نوش مجلس وی
خلاصی نیست یاران، هیچ کس را
از این ساقی، از این ساغر، از این می
به جای یاران «اصلی» بوده است
این شعر از بابا اصلی دماوندی است.
در سوک و سنگ قبر عزیزان:
چندی است آسمان دلم وا نمیشود
یک غم نشسته روی دلم پا نمیشود
احساس میکنم که دگر خاطرات تو
کنج خیال خستهی من جا نمیشود
روزی درست مثل همین روزهای غم
گفتی بیا که دستهای تو تنها نمیشود
حالا بیا و ببین که چه تنها و خستهام
بعد از تو هیچ وقت دلم وا نمیشود
نقل از: راجعون rajeoon.com
در سوک عزیزان:
خاطر آخرین نگاهش، قلبمان را به آتش کشیده
یاد آخرین کلام گرمش، سینه را مالامال اندوه کرده است
و در میان موجی از ناباوری
در حسرت نگاه با محبتش میسوزیم
برای سوک و سنگ قبر عزیزان:
تا ابد جای تو در دیده ماست
سالها گر گذرد یاد تو در سینه ماست
به پاس آن همه مهر و وفایت
حقیر است این محبتها برایت
نقل از: راجعون rajeoon.com
در سوک و سنگ قبر عزیزان:
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه، غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم
چون صبا با تن بیمار و دل بیطاقت
به هواداری آن سرو خرامان بروم
در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت
با دل زخم کش و دیده گریان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
به هواداری او ذره صفت رقص کنان
تا لب چشمه خورشید درخشان بروم
تا زیان را غم احوال گران باران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون
همره کوکبه آصف دوران بروم
از: حافظ شیرازی
در سوک و سنگ قبر عزیزان:
آسوده آنکه رنج جهان را کشید و رفت
خشنود آنکه بانگ خدا را شنید و رفت
در حیرتم که عمر شتابنده چون گذشت
گویی نسیم بود که بر گل وزید و رفت
این باغ غیر داغ عزیزان گلی نداشت
خوشبخت آن پرنده کزین جا پرید و رفت
نقل از: راجعون rajeoon.com