در سوگ پدر:

روی یک تخت چوبی، بد حال، چشم‌هایی که گودتر می‌شد
اشک‌هایی که حلقه می‌بستند، قرص‌هایی که بی‌اثر می‌شد

صبح یک روز گرم تابستان، آخرین سرفه در فضا پیچید
آخرین برگ از درخت افتاد، پدر آماده سفر می‌شد

پی نوشت: مصرع سوم ظاهراً باید صبح یک روز سرد زمستان باشد که با افتادن برگ از درخت جور در بیاید.