چه سان؟

در سوگ عزیزان:

افسانه (بدنامی) حیات دو روزی نبود بیش
آن هم کلیم، با تو بگویم چه سان گذشت

یک روز صرف بستن دل شد به این و آن
روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت

از: کلیم کاشانی

یا:

یک روز در بهار گذشت و کنار گل
روز دگر به ماتم گل در خزان گذشت

ظلمات

در سوگ عزیزان:

ظلمات هجران تو لباس ماتم شد

روضه رضوان

در سوگ عزیزان:

رود عشقت به خروش آمد و گشتی پر شور
روی آن روضه رضوان که بود مسکن حور

معلم

در سوگ معلم:

عمری به ره علم قدم بنهادم
در محنت تعلیم به پا اِستادم

شادم که جوانان پژوهنده علم
تحویل به اجتماع ایران دادم

رخت دامادی

در سوگ فرزند:

حجله‌ام شد قبر و مادر رخت دامادی کفن
غم مخور ای جان مادر این بدی تقدیر من

آرزویت بود و مادر بهر من بندی حنا
مادرم زحمت نکش با خون خود بستم حنا

از: فرشاد خضری

پر کشیدن

برای چهلم:

چهل غروب غمبار از پر کشیدنت به سوی ابدیت گذشت
و ما همچنان در بهت و حیرت لحظات خوب بودن با تو را مرور می‌کنیم
باور این همه صبوری‌مان نبود،
چهل بار چشم گشودن و ندیدن عزیز زندگی‌مان
چهل‌ها خواهد گذشت و یاد تو با ما خواهد بود

خالیست

در سوگ مادر:

مادرم جای تو خالیست به کاشانه ما
غمت آتش زده بر این دل دیوانه‌ی ما

شمع این محفل ما بودی و خاموش شدی
بعد تو رفته صفا دیگر از خانه ما

سخن یار

در سوگ عزیزان:

به چه پیغام کنم خوش، دل آزرده خویش
از که پرسم سخن یار سفر کرده خویش

جدایی

در سوگ عزیزان:

عزیزم به داغت صبورم که مردن
قضایی است حتمی و حکمی خدایی

ولی از جدائیت آتش گرفتم
امان از جدایی، امان از جدایی

گران‌مایه

در سوگ مادر:

رفتی از من مهر گسستی مادر
با رفتن خود دلم شکستی مادر

افسوس که بودی و ندانستم من
ای در گران‌مایه چه هستی مادر

دوری

در سوگ عزیزان:

اگر به حکم قضا دورتر نشسته‌ایم از هم
میان ما و تو چیزی به نام دوری نیست

همیشه روح تو نزدیک ماست در همه حال
دریغ و درد که کاری به جز صبوری نیست

حسین است!

جهت مداحی در مراسم فوت:

سرم خاک کف پای حسین است
دلم مجنون و شیدای حسین است

بُوَد پرونده‌ام چون برگ گل پاک
در این پرونده امضای حسین است

بهشت ارزانیه خوبانِ عالم
بهشت من تماشای حسین است

به وقت مرگ چشمم را نبندید
که چشم من به سیمای حسین است

در این عالم تمنایی ندارم
تمنایم تمنای حسین است

چراغ از بهر قبر من نیارید
چراغم روی زیبای حسین است

خوش آن صورت که در فردای محشر
بر آن نقش کف پای حسین است

از آن با گریه دائم خو گرفتم
که اشکم دُرِّ دریای حسین است

نترسانیدم از روز قیامت
قیامت، قد و بالای حسین است

دلی جای خدا باشد که آن دل
پر از نور تجلای حسین است

به بازار عمل فردای محشر
همه هستم تولی حسین است


غلام رضا سازگار

چه سود؟

جهت مداحی مراسم فوت:

بی خبر از هم دگر آسوده خوابیدن چه سود؟
بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود؟

زنده را تا زنده است باید به فریادش رسید؟
ور نه بر سنگ مزارش آب پاشیدن، چه سود؟

گر نرفتی سوی او تو در زمان بودنش
خانه صاحب عزا تا صبح خوابیدن، چه سود؟

زنده را زنده است اکنون قدرش را بدان
ور نه بر روی مزارش کوزه گل چیدن چه سود؟

زنده را در زندگی باید بدرد او رسید
ور نه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟

با محبت دست پیران را عزیز من ببوس
ور نه بر روی مزارش تاج گل چیدن چه سود؟

یک شبی با زنده‌ها غمخوار باش
ور نه بر روی مزارش زار نالیدن چه سود؟

سه بیت را به نوعی دیگر هم گفته‌اند:

بی‌خبر از حال هم بودن چه سود؟
ور نه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود؟

گر نرفتی خانه‌اش تـا زنده بود
خانه‌ی صاحب عزا، تا صبح خوابیدن چه سود؟

زنده را در زندگی قدرش بدان
ور نه مشکی از برای مرده پوشیدن چه سود؟

وصیت علامه محمد قزوینی

اینجانب محمد قزوینی دارای شناسنامة شمارة 1276 صادره از قونسولگری ایران در پاریس ساکن طهران، خیابان فروردین، کوچة دانش از جانب خود جناب آقای سید تقی‌زاده را وصی شرعی و نایب مناب مطلق خود نمودم که بعد از واقعة اجل محتوم من که آخر کار هر کسی است جزئی ترکة مرا که صورت آن در ذیل مذکور خواهد شد کمافرض‌الله و آن طور که خودشان به غبطة ورثة من مصلحت می‌دانند در مواردی که من ذیلاً معین می‌کنم برسانند.

ترکة من فعلاً عبارت است: اولاً از یک آپارتمان ملکی من در پاریس، کوچة گازان (آرّندیسمان چهاردهم پاریس) که در همین ماه جاری مشتری برای آن پیدا شد به مبلغ چهارصد هزار فرانک که نفروختم، و قریب پنجاه هزار فرانک هم مبل و اثاثیه آنجا دارم.

ثانیاً 75000 (هفتاد و پنج هزار) فرانک هم سهام موسوم به Rente francaise31/2 1942, amort. دارم که در بانک موسوم به Comptoir National d'Escompte de Paris. Administration Central, 14 Rue Bergér, Paris 9e امانت است و نمره و نشان حساب من در بانک مزبور این است: Relations Etrangéres, D.E. 22.648.

ثالثاً مبلغ بیست و نه هزار و چهارصد و نه (29409) فرانک در همان بانک مزبور پول نقد دارم.

رابعاً هر ساله مبلغ 2625 فرانک منفعت ثابت سهام مزبوره در پاراگراف «ثانیاً» است که هر ساله 31 دسامبر بر این مبلغ نقد اضافه می‌شود.

خامساً در طهران یک خانه دارم که در همین سال جاری 1326 شمسی در ماه خرداد خریده‌ام. به مبلغ سی و شش هزار تومان خریده‌ام و تا به حال قریب دو هزار تومان بل به‌طور قطع بیشتر در اصلاحات و تعمیرات و آسفالت کوچه در آن خرج کرده‌ام و اگر برق را هم که به توسط اقدامات وزارت فرهنگ مجاناً در آن برقرار شده ولی معمولاً دو هزار تومان با منّت خرید و فروش می‌شود بر آن بیفزائیم این می‌شود درست سی و نه هزار تومان قیمت فعلی آن.

سادساً بعضی اثاثیة خانه و قالی و صندلی و غیرها اینجا خریدم که فعلاً هیچ نمی‌دانم قیمت مجموع آن‌ها چقدر است و حوصلة تفتیش در کاغذجاتم برای تعیین قیمت خرید آن را نداشتم.

سابعاً قریب سه هزار جلد کتاب نیز دارم از هر نوع چاپی و خطی و بزرگ و کوچک که به هیچ وجه من‌الوجوه فعلاً نمی‌توانم قیمت آن‌ها را که در عرض چهل سال تمام متدرجاً خریده‌ام تعیین کنم و قیمت خرید غالب آن‌ها در پشت آن‌ها نوشته شده است. ولی آن قیمت‌ها از سی چهل سال قبل تاکنون واضح است که اغلب تا ده مقابل هم ترقی کرده است و به همان نسبت هم پول‌هایی از فرانک و قران که در آن زمان‌ها با آن پول‌ها آن کتب خریداری شده پایین آمده است. تعیین قیمت تقریبی آن کتب جز به تقویم چند نفر آدم مطلع کتاب‌شناس اهل خبره ممکن نیست.

اما ورثة من منحصر است به یک زن معقودة شرعی موسومه سابقاً به رزا شیاوی و پس از ازدواج با من رزا قزوینی و یک دختر موسومه به ناهید سوزان قزوینی. چون این زن که فعلاً قریب بیست و هفت سال است که در حبالة نکاح من است و در این مدت تمام زحمات مرا و دخترم را از هر قبیل متحمل شده و از پرتو زحمات و خدمات و دلسوزی اوست که من توانسته‌ام به کارهای طبع و نشر و تصحیح بعضی کتبی که نتیجة عمر من است نائل گردم قصد من و اراده و عزم و تصمیم قعطی من این است که نصف تمام مایملک من از منقول و غیرمنقول بعد از مرگ من متعلق به او و ملک خاصّ خالص او باشد و نصف دیگر به دخترم سوزان مذکور در فوق، و می‌دانم که به نحو وصیت انجام این امر در مذهب اسلام (شیعه) ممکن نیست. چه انسان در شرع اسلام و فقه مذهب جعفری یعنی شیعة اثنی‌عشری به بیش از ثلث مال خود نمی‌تواند برای کسی وصیت نماید ولی آقای تقی‌زاده مدّ ظله‌العالی باید ان‌شاءالله مخرجی برای این کار ان‌شاءالله پیدا کنند، یا به این نحو که من در حیات خودم نصف مایملکم را به او هبه نمایم، یا به نحوی دیگر که فعلاً به نظرم نمی‌آید چه نحو.

یک خواهر بیوه نیز دارم موسومه به مریم عبدالوهّابی که میل دارم وصی من قریب یک عشر ترکة مرا یعنی یک عشر قیمت ترکة مرا کمابیش نه عین آن‌ها را به آن زن بدهند که به کلی فقیر است و هیچ ندارد، ولی این مبلغ را یعنی عشر ترکة مرا یا قدری کمتر را یک مرتبه به او ندهند زیرا که چون او عقل معاش ندارد و یک دختر آپارتی طمّاع موسوم به نصرت دارد که فوراً تمام آن مبلغ را از چنگ او بیرون آورده خرج لباس خودش و دختر کوچکش عزّت خواهد کرد. علی هذا جناب آقای آقا سیدحسن تقی‌زاده آن مبلغ قریب عشر ترکة مرا یا خودشان یا به توسط یک کاسبی یا تاجری از قرار ماهی فلان قدر مثلاً پنجاه تومان یا چهل تومان یا سی تومان به او به اقساط بپردازد که از گرسنگی تلف نشود و تا چند سالی بتواند با آنچه برادر من میرزا احمدخان وهّابی به آن خواهر می‌دهد به یک نوعی امرار حیات بسیار قانعانه‌ای بنماید.

اما قروض من عبارت است:

اولاً از ده هزار تومان به بانک رهنی که خانة من نزد او گرو است در مقابل این مبلغ، و این قرض به ربح صدی دوازده است به موعد هفت ساله که از قرار ماهی 177 تومان به اقساط ماهیانه از خرداد 1326 تا هفت سال تمام در 84 قسط (هشتاد و چهار) هر ماه مبلغ مزبور را یعنی صد و هفتاد و هفت تومان اصل و فرع بطور استهلاک باید به بانک مزبور بپردازم و تا امروز (4 آبان 1326) چهار قسط قرض مزبور را به بانک مذکور پرداخته‌ام [تکرار می‌کنم قرض مزبور را اصل و فرع که مجموعاً قریب پانزده هزار تومان می‌شود باید در 84 قسط در مدت هفت سال از خرداد 1326 از قرار قسطی 177 به نحو استهلاک بپردازم و تاکنون چهار قسط آن را پرداخته‌ام].

ثانیاً قریب دو هزار و پانصد تومان به آقای دکتر شایگان مقروضم و ثالثاً هزار تومان به آقای دکتر غنی مقروضم. دیگر الحمدلله به هیچ کس دیگر مقروض نیستم. طهران، خیابان فروردین، کوچة دانش.

محمد قزوینی/ 4 آبان 1328

باران کرامت

جهت چهلم:

چهل روز از غروب غم انگیز ... گذشت
پدری که وجودش افتخار و صفا و صداقت بود
صفای بارانی بود که با صداقت می‌بارید
و دلش دریای محبت و وجودش باران کرامت بود

به همین مناسبت بر آنیم که در روز ... از ساعت ... در ... واقع در ... گرد هم آییم
تا با یاد خاطرات جان‌فزایش، مرهمی بر زخم‌های کهنه‌مان بنهیم

 

مبهوت

جهت سالگرد:

یک سال از عروج ناباورانه پدر عزیزمان گذشت،
دست تقدیر او را از باغ زندگی جدا کرد
و جز مشتی خاک بر ما باقی نگذاشت
یک سال از پرواز معصومانه‌اش گذشت
این یک سال را با یاد و بی حضورش چه تلخ و مبهوت به پایان بردیم
و در فراقش چه خون‌ها که از دل چکید
و چه اشک‌ها که بر رخ دوید
هنوز به یادش اشک می‌ریزیم تا شاید آرام گیریم
و با حضور یاران رفتنش را باور کنیم

قصه گو

در سوگ پدر و مادر:

دست دنیا در میان ناله‌ها رو می‌شود
قصه‌گویی با سکوت خاک هم خو می‌شود

آن صدایی که درونش قصه‌ها جان می‌گرفت
قصه‌هایی که فقط با عشق پایان می‌گرفت

پیش چشم ما درون خاک پنهان می‌شود
دست‌های قصه گو، ای وای، بی‌جان می‌شود

قصه گوی خوب ما رفتی به خواب، اما بدان
خواب دیدم خانه‌ای داری میان آسمان!

گفتگو

جهت چهلم

چهل شب چشم من (ما) با گریه خو کرد
چه شب‌ها با تو بودن آرزو کرد

چهل شب تا سحر نقش خیالت
کنار من (ما) نشست و گفتگو کرد

گوهر

در سوگ عزیزان

گوهر از خاک برآرند و عزیزش دارند
بخت بد بین که فلک گوهر ما برده به خاک!

خوشنام

در سوگ پدر:

از میان جمع ما نام آوری خوشنام رفت
وی بزرگ خاندان بود، چه خوش فرجام رفت

بود مولایش، علی، در لحظه‌های عمر او
جانب پروردگارش، با دلی آرام رفت