شیشه عمر
در سوگ عزیزان:
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند
قاب عکس توست اما شیشهی عمر من است ...
بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند
تار موی توست اما ریشهی عمر من است ...
در سوگ عزیزان:
بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند
قاب عکس توست اما شیشهی عمر من است ...
بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند
تار موی توست اما ریشهی عمر من است ...
در سوگ پدر:
از فراقت با غم محنت، هم آغوشم پدر
رفتی و از مرگ جانسوزت سیه پوشم پدر
خنده و مهر و وفا و مهربانیهای تو
در جهان هرگز نمیگردد فراموشم پدر
سنگ قبر سردار شهید جوادعلی فلاحت:
عاشقان را سر شوریده به پیکر عجب است
دادن سر نه عجب، داشتن سر عجب است
تن بیسر عجبی نیست رود گر در خاک
سر سرباز ره عشق به پیکر عجب است
در سوک پدر:
چون سایهی رب بر سر ما سایه، پدر بود
بر سایهی رب در صحف همسایه پدر بود
ایزد چو بفرمود که او رب صغیر است
در دفتر عشق آیه و سرمایه پدر بود
در گلشن هستی چو خدا دانهی ما کاشت
بر ریشهی ما آب، پدر مایه پدر بود
در باغ وجود آفت و نقصان و ملال است
در دفع هم آرایه و پیرایه پدر بود
افلاک اگر بر سر ما پایه ندارند
در هستی ما خیمه و هم پایه پدر بود
آن کیست شود مست؟ ز خون جگر خویش
آنکس که چو «سرخی» پدر، الغایه پدر بود
در سوک پدر:
ای پدر ای با دل من همنشین
ای صمیمی، ای بر انگشتر نگین
ای پدر ای همدم تنهائیم
آشنایی با غم و شیدائیم
ای طنین نام تو بر گوش من
ای پناه گریهی خاموش من
همچو باران مهربان بر من ببار
ای که هستی مثل ابر نو بهار
در صداقت برتر از آیینهای
در رفاقت بادهای بیکینهای
ای سپیدار بلند و بی پایدار
میبرم نام تو را با افتخار
هر چه دارم از تو دارم ای پدر
ای که هستی نور چشم و تاج سر
رحمت بارانی روشن تبار
مهربانی از تو مانده یادگار
ای پدر بوی شقایق میدهی
عاشقی را یاد عاشق میدهی
با تو سبزم، گل بهارم، ای پدر
هر چه دارم از تو دارم ای پدر
در سوک پدر:
بابا غم مرگ تو زد آتش جگرم را
بشکست پدر بار فراقت کمرم را
تنها نه قدم از غم مرگ تو شکسته
داغ تو شکسته کمر و بال و پرم را
پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
تیشهای بود که شد باعث ویرانی من
یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند
مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من
مه گردون ادب بودی و در خاک شدی
خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من
از ندانستن من، دزد قضا آگه بود
چو تو را برد، بخندید به نادانی من
آنکه در زیر زمین، داد سر و سامانت
کاش میخورد غم بیسر و سامانی من
به سر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم
آه از این خط که نوشتند به پیشانی من
رفتی و روز مرا تیرهتر از شب کردی
بی تو در ظلمتم، ای دیدهی نورانی من
بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند
قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من
صفحهی روی ز انظار، نهان میدارم
تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من
دهر، بسیار چو من سر به گریبان دیده است
چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من
عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری
غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من
گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند
که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من
من که قدر گهر پاک تو میدانستم
ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من
من که آب تو ز سرچشمهی دل میدادم
آب و رنگت چه شد، ای لالهی نعمانی من
من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد
که دگر گوش نداری به نوا خوانی من
گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم
ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من
