کثرت بغض
بی تو بر من نتوان گفت چه ها میگذرد
خون جدا از بصرم، اشک جدا میگذرد
دگرم نیست مجال نفس از کثرت بغض
بنگر ای گل که به من بی تو چه ها میگذرد
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۰ ساعت 10:6 توسط مستوفی
|
بی تو بر من نتوان گفت چه ها میگذرد
خون جدا از بصرم، اشک جدا میگذرد
دگرم نیست مجال نفس از کثرت بغض
بنگر ای گل که به من بی تو چه ها میگذرد
پدرم نام تو را بر لوح زر باید نوشت
نام تو، بابای من، بر تاج سر باید نوشت
من که نتوانم کنم حقت ادا، بابای من
در مقامت، مثنویها، با گهر باید نوشت
به باغ خرم ما باد جانسوزی وزید آخر
گل باغ محبت را پریشان کرد و چید آخر
قفس بشکست و پرواز دل انگیزی نمود آخر
چنان که بود دلخواهش، به کام دل رسید آخر