کثرت بغض

بی تو بر من نتوان گفت چه ها می‌گذرد
خون جدا از بصرم، اشک جدا می‌گذرد

دگرم نیست مجال نفس از کثرت بغض
بنگر ای گل که به من بی تو چه ها می‌گذرد

لوح زر

پدرم نام تو را بر لوح زر باید نوشت
نام تو، بابای من، بر تاج سر باید نوشت

من که نتوانم کنم حقت ادا، بابای من
در مقامت، مثنوی‌ها، با گهر باید نوشت

باد جانسوز

به باغ خرم ما باد جانسوزی وزید آخر
گل باغ محبت را پریشان کرد و چید آخر

قفس بشکست و پرواز دل انگیزی نمود آخر
چنان که بود دلخواهش، به کام دل رسید آخر

خبر یار

ای پیک راستان خبر یار ما بگو
احوال گل به بلبل دستان سرا بگو

ما محرمان خلوت انسیم، غم مخور
با یار آشنا، سخن آشنا بگو

جان پرور است قصه ارباب معرفت
رمزی  برو بپرس و حدیثی بیا بگو