X
تبلیغات
وفاتیه - سوگ پدر
اطلاعیه ترحیم سوک سوگ ختم چهلم سالگرد سنگ قبر درگذشت تشکر اعتذار تقدیر سپاسگزاری مداحی

پدر ای روی ماهت، اختر من
چهل روز است که رفتی، از بر من

پس از یک اربعین، ای دیده بسته
نگشته داغ مرگت، باور من

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1391ساعت 15:31  توسط مستوفی  | 

ز داغت، دیده‌ام دریاست بابا
دلم چون لاله صحراست بابا

بپا خیز و ببین کاشانه ما
ز هجرت، ساکت و تنهاست بابا

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 خرداد1391ساعت 15:25  توسط مستوفی  | 

پدرم با چهره مهربانش، صفای وجودش، سنگینی سکوتش،
نجابت و غرورش، با زمزمه کلامش در جذبه محراب،
گستره وسیع جنت بود
و ما فقط پدر می خواندیمش
+ نوشته شده در  دوشنبه 28 فروردین1391ساعت 14:43  توسط مستوفی  | 

غمخانه است، سینه ما در فراق تو
آنکس که هست از غم ما با خبر، خداست

آگه نبودیم از غم بی پدری، ولی
مرگت، پیام داد که بی پدری بلاست!

+ نوشته شده در  شنبه 8 بهمن1390ساعت 9:51  توسط مستوفی  | 

پدرم بارش باران خدا بود
پدرم حاکم پيمان وفا بود

پدرم جلوه ايمان و رضا بود
پدرم بر سر ما مرغ هما بود

پدرم در همه حال کارگشا بود
پدرم آيت آينده ما بود

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1390ساعت 9:59  توسط مستوفی  | 

آسمان امروز ببار، اينجا گلي پژمرده گشت
از غم داغ رخش، يک محفلي افسرده گشت

آسمان امروز ببار، ما صد جگر سوزانده ايم
چون پدر از بين ما رفت، قلب ما هم مرده گشت

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1390ساعت 9:55  توسط مستوفی  | 

چه سخت است در دل گريستن و سخني بر زبان نراندن،
چه سخت است بدون او زيستن و چهره پرمهر خندان، باصفا و صميمي او را در خاک جستن،
اکنون که به تقدير و مشيت الهي در فراق پرواز روح بلند پدري مهربان مي سوزيم،
از تو مي خواهيم ما را در همه حال صبور و بربار قرار دهي
+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 آذر1390ساعت 13:10  توسط مستوفی  | 

پدرم در سوگ تو دلهای ما پیوسته می گرید
سراپا همچو شمعی بی فروغ آهسته می گرید

تویی در خاطر ناشاد ما تا آخرین لحظه
به یادت چشم، چون ساغر بشکسته می گرید

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1390ساعت 10:47  توسط مستوفی  | 

درد من، درد فراق است، خدایا کم نیست
اشکهایم بجز از فراق و غم و ماتم نیست

بر دل غم زده و بغض پر از فریادم
بجز آن لطف نگاه پدرم مرهم نیست

+ نوشته شده در  شنبه 12 آذر1390ساعت 10:45  توسط مستوفی  | 

حال ما در هجر بابا، کمتر از یعقوب نیست
او پسر گم کرده بود و ما پدر گم گرده ایم
+ نوشته شده در  شنبه 7 آبان1390ساعت 10:1  توسط مستوفی  | 

از فراقت با غم محنت، هم آغوشم پدر
رفتی و از مرگ جانسوزت سیه پوشم پدر

خنده و مهر و وفا و مهربانیهای تو
در جهان هرگز نمی گردد فراموشم پدر

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 شهریور1390ساعت 11:39  توسط مستوفی  | 

پدرم نام تو را بر لوح زر بايد نوشت
نام تو، باباي من، بر تاج سر بايد نوشت

من که نتوانم کنم حقت ادا، باباي من
در مقامت، مثنوي ها، با گهر بايد نوشت

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 مرداد1390ساعت 10:5  توسط مستوفی  | 

ای پدر رفتی و یاد تو نرفت
دل برفت، شادی برفت، امید رفت

حال در سوک تو بنشسته ایم
زنده ایم اما ز دل بشکسته ایم

+ نوشته شده در  شنبه 7 خرداد1390ساعت 8:55  توسط مستوفی  | 

پدر در سوک تو دلهای ما پیوسته می گرید
سراسر همچو شمعی بی نفس آهسته می گرید

تویی در خاطر ناشاد ما، تا آخرین لحظه
به یادت چشم ما، چون ساغر بشکسته می گرید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 فروردین1390ساعت 7:38  توسط مستوفی  | 

رفتی از دیده و داغت به دل ماست هنوز
هر کجا می نگرم، روی تو پیداست هنوز

یا:

پدرم در دلم از داغ تو غوغاست هنوز
غم فقدان تو پنهان به دل ماست هنوز

گرچه ناگه به دل خاک سیه آسودی
هر کجا می نگرم، روی تو پیداست هنوز

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 فروردین1390ساعت 7:51  توسط مستوفی  | 

گفتم: به کجا؟ گفت: صدایم کردند
گل بودم و از شاخه جدایم کردند

گفتم: فرشتگان، چه کردند با تو
گفت: روزی خور سفره خدایم کردند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 فروردین1390ساعت 8:45  توسط مستوفی  | 

پدرم چشمي پر از آئينه داشت
با نجابت الفتي ديرينه داشت

پشت پرچين نگاهش،‌ عكس صبح
تا هميشه، يك دل بي كينه داشت

+ نوشته شده در  شنبه 6 فروردین1390ساعت 9:2  توسط مستوفی  | 

پدر اي آيت عشق خدايي
گل خوش بوي باغ آشنايي

از آن ساعت كه رفتي در دل خاك
دلم مي سوزد از درد جدايي

+ نوشته شده در  شنبه 6 فروردین1390ساعت 9:1  توسط مستوفی  | 

صد بار خدا مرثیه خوان کرد مرا
در بوته ی صبر امتحان کرد مرا

 هرگز نشکست پشتم از هیچ غمی
جز مرگ پدر که ناتوان کرد مرا...

 نقل از: http://nymphlike.blogsky.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 9:37  توسط مستوفی  | 

همه فانیند و او باقیست
سالی گذشت و ندیدیم لبخند رویش...
گذشت ایام نیز نتوانست دلهای پر از درد و رنج ما را اندکی تسکین دهد. 
یکسال از پرواز معصومانه اش گذشت
و این یکسال را با یاد و بی حضورش چه تلخ و مبهوت به پایان بردیم
و در فراقش چه خونها که از دل چکید و چه اشکها که بر رخ دوید.
بعد از تو گریه گریه....‌فقط گریه ماند و من 
در اشکهای هر شبه ی خود شناورم 
بار عظیم این غم جانسوز را بر دوش کدامین سنگ صبور بیاویزیم
که اینگونه در یک روز  بهاری مملو از سکوت شامگاهان با عطر خدا درآمیخت
و در دست فرشتگان بر بال آسمان نشست! 
رفت تا دامنش از گرد زمین پاک بماند 
آسمانی تر از آن بود که در خاک بماند... 
و ما اینک اولین سالگرد غروب خورشید زندگیمانمهربان قلبی که سالها به دوستی و  محبتمان می نواخت را به سوگ می نشینیم 
بر سر مزارش رفته و با قرائت فاتحه ای خرسندش می کنیم. 
به سر خاک تو رفتم خط پاکش خواندم  
آه از این خط که نوشتند به پیشانی من! 
و او با همان سکوت معنی دار آشنایش به ما پاسخ خواهد گفت...
او جاودانه شد و ما او را در قلبمان جاودانه جای داده ایم
پدر جان یاد آن شبها که ما را شمع جان بودی 
میان نا امیدی ها چراغ جاودان بودی 
برایت زندگانی گرچه یکسر رنج و سختی بود 
بنازم همتت آقا که تا بودی صبور و مهربان بودی

نقل از: http://nymphlike.blogsky.com

یک سال در تاریکی گذشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 9:35  توسط مستوفی  | 

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
تیشه ای بود که شد باعث ویرانی من

رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی
بی تو در ظلمتم، ای دیده نورانی من

اما شعر کامل از پروین اعتصامی:

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل
تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من

یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند
مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من

مه گردون ادب بودی و در خاک شدی
خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من

از ندانستن من، دزد قضا آگه بود
چو تو را برد، بخندید به نادانی من

آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت
کاش میخورد غم بی‌سر و سامانی من

بسر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم
آه از این خط که نوشتند به پیشانی من

رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی
بی تو در ظلمتم، ای دیدهٔ نورانی من

بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند
قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من

صفحهٔ روی ز انظار، نهان میدارم
تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من

دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است
چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من

عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری
غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من

گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند
که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من

من که قدر گهر پاک تو میدانستم
ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من

من که آب تو ز سرچشمهٔ دل میدادم
آب و رنگت چه شد، ای لالهٔ نعمانی من

من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد
که دگر گوش نداری به نوا خوانی من

گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم
ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 9:16  توسط مستوفی  | 

این گوهر گم گشته به دنیا پدرم بود
محبوب همه یار همه تاج سرم بود

با رفتن او کلبه ی قلبم شده تاریک
تنها نه پدر وای که نور بصرم بود

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 اسفند1389ساعت 9:4  توسط مستوفی  | 

یاد از آن روزی که هر روزش بهاری داشتیم
وعده ای، قولی، قراری، انتظاری داشتیم

یاد از آن بابا (مادر) که با غمهای ما بود آشنا
آری، آری، روزگاری غمگساری داشتیم

+ نوشته شده در  شنبه 7 اسفند1389ساعت 9:41  توسط مستوفی  | 

همسر (پدر) (مادر) ای عاشق دلسوخته رنج پذیر
که شتابنده تر از برق شتابان رفتی

چون نگشتند ز درد تو طبیبان آگاه
به شفاخانه حق، از پی درمان رفتی

+ نوشته شده در  شنبه 7 اسفند1389ساعت 9:15  توسط مستوفی  | 

گردش دور قمر را نه تو دانی و نه من
وقت اعلام سفر را نه تو دانی و نه من

تا که هست سایه پر مهر پدر بر سر ما
به خدا قدر پدر را نه تو دانی و نه من

+ نوشته شده در  شنبه 7 اسفند1389ساعت 9:11  توسط مستوفی  | 

آن گنج نهان در دل خانه پدرم بود
هم تاج سرم بود، هم بال و پرم بود

هر جا كه ز من نام و نشاني طلبيدند
آوازه نامش سند معتبرم بود

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 شهریور1389ساعت 8:51  توسط مستوفی  | 

ای پدر رفتی و از هجر تو دل سوخته ایم
رسم آزادگی از خوی تو آموخته ایم

چهر پر مهر تو در خاطر ما خورشیدیست
که به دل تا نفسی هست برافروخته ایم

+ نوشته شده در  شنبه 9 مرداد1389ساعت 8:41  توسط مستوفی  | 

ز سروش باغ رضوان، تو چه نغمه ای شنیدی
که وصال کوی جانان، به بهای جان خریدی

شرری زدی به جان ها، که بیان آن نشاید
گوهر دلم تو بودی، که به خاک آرمیدی

دل ما شکسته اما، تو نمرده ای پدر جان
که تو از فنا گذشتی، به سر بقا رسیدی

+ نوشته شده در  شنبه 9 مرداد1389ساعت 8:37  توسط مستوفی  | 

پدر یعنی تپش در قلب خانه
پدر یعنی تسلط بر زمانه

پدر احساس خوب تكيه بر كوه
پدر يعني تسلا، وقت اندوه

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 مرداد1389ساعت 10:57  توسط مستوفی  | 

مظهر صفا و صميميت،
پدري پر مهر و همسري نمونه
به شوق معبود چشم از اين ديار فرو بست
و ما به خاطر از دست دادن گل وجودش
و به پاس بزرگداشت خوبيهايش به عزا نشسته ايم

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 تیر1389ساعت 10:39  توسط مستوفی  | 

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر