بنال ای دل که من بابا ندارم
به سر آن سایه طوبی ندارم
بنال ای دل شدم تنهای تنها
انیس و مونس شبها ندارم
بنال ای دل که شادی از دلم رفت
چو غنچه خنده بر لبها ندارم
افسوس، صد افسوس پدر از کف ما رفت
آن گوهر تابنده و پر مهر و وفا رفت
ما را نبود چاره به جز صبر در این غم
با حکم خدا آمد و با امر خدا رفت
چه شبها تا سپیده درد کشیدی
ندای یا علی، یا رب کشیدی
بخواب آرام، پدر جان در مزارت
که پایان شد تمام دردهایت
با صفا مردی از این دنیا گذشت
یا علی گفت و چه بی پروا گذشت
دوستان اندر عزایش اشک ریز
مرشدی کامل، علی گویان گذشت
در سوگ پدر:
گفتی پدر به من، که تویی نور دیدهام
من نور دیده، جز تو کسی ندیدهام
بسیار درد و غم که تو با جان خریده ای
با غم نشسته ای که من از غم رهیدهام
در سوگ پدر:
آن کس که مرا روح و روان بود، پدر بود
آن کس که مرا راحت جان بود، پدر بود
افسوس که رفت از سرم، آن سایه رحمت
آن کس که برایم نگران بود، پدر بود
نقل از کتاب گلهای محبت (سید مهدی بامشکی)
در سوگ پدر:
پنهان به خاک گشت چو قد رسای تو
غمگین مباش، در دل ما هست جای تو
از مرگ ناگهانیت ای نازنین پدر
بیگانه سوخت تا چه رسد آشنای تو
نقل از کتاب گلهای محبت (سید مهدی بامشکی)
پدرم بارش باران صفا بود
پدرم جلوه ایمان و زضا بود
پدرم بر سر ما مرغ هما بود
پدرم آینه آینده ما بود
پدرم در همه حال کارگشا بود
پدرم حاکم پیمان و وفا بود
چون سایه ی رب بر سر ما سایه پدر بود
برسایه ی رب در صحف همسایه پدر بود
ایزد چو بفرمود که او رب صغیر است
در دفتر عشق آیه و سرمایه پدر بود
پدر در گرانبهایی است که بودنش در کنارت، زندگی بخش است،
وقتی در کنارت نیست، به خود می آیی و می دانی که چه گوهر گرانبهایی را از دست دادی
و آنچه می ماند، خاطرات یاد و نامش، و افسوس نبودنش!
عمری به ره علم قدم بنهادم
در محنت تعلیم به پا اِستادم
شادم که جوانان پژوهنده علم
تحویل به اجتماع ایران دادم
در سوگ پدر و مادر:
دست دنیا در میان نالهها رو میشود
قصه گویی با سکوت خاک هم خو میشود
آن صدایی که درونش قصهها جان میگرفت
قصههایی که فقط با عشق پایان میگرفت
پیش چشم ما درون خاک پنهان میشود
دستهای قصه گو، ای وای، بی جان میشود
قصه گوی خوب ما رفتی به خواب، اما بدان
خواب دیدم خانهای داری میان آسمان!
از میان جمع ما نام آوری خوشنام رفت
وی بزرگ خاندان بود، چه خوش فرجام رفت
بود مولایش، علی، در لحظه های عمر او
جانب پروردگارش، با دلی آرام رفت
در سوگ پدر
مهربان بابا
تو رفتی جان ما را سوختی
آتشی از هجر خود بر جان ما افروختی
تا که هستیم
در فراقت اشک ریزیم همچو شمع
چون که با رنج فراوان شمع ما افروختی
در سوک پدر و مادر:
پدر جان (مادر جان) لحظات از پی هم میآیند و میروند اما تو نیستی
ولی یاد مهربانی و خوبیهای بی منت تو گذر عمر را بر ما آسان نموده است.
بی تو زیستن برایمان سخت و دشوار است
اما ما صبر و مهربانی و خوب بودن را از تو آموختیم تا یاد و خاطرهات را زنده نگه داریم.
در سوگ پدر:
در دل باغ محبت گل بی خاری بود
مظهر صدق و صفا و سرور و سالاری بود
آه از این داغ که بر خانه دل سایه فکند
رفت مردی که در این دایره پرگاری بود
آن که امروز به این خاک سیه مهمان است
اسوه ی غیرت و پاکی و وفاداری بود
زندگی با پدر زیبا بود
خانه روشن از آن سیما بود
دیده از دیدنش بینا بود
در جهان گوهری بیتا بود
در دل باغ محبت گل بی خاری بود
مظهر صدق و صفا سرور و سالاری بود
آه از این داغ که بر خانه دل سایه فکند
رفت مردی که در این دایره پرگاری بود
آن که امروز به این خاک سیه مهمان است
اسوه ی غیرت و پاکی و وفاداری بود
رفت از بر ما سرور ما، تاج سر ما
زحمتکش مظلوم خدایا پدر ما
پدرم (مادرم) دست اجل زود تو را پرپر کرد
پسرت (دخترت) گریه کنان رخت عزا بر تن کرد
دوستانت همگی در (از) غم تو نالیدند
اشک چشم همگان خاک مزارت تر کرد
در سوگ پدر:
نشستهام تک و تنها، اشک میریزم
پدر تو رفتی، این روزگار بی تو گذشت
در سوگ پدر:
در سوگ مادر:
ای دریغ و افسوس که پدر (مادر) نام عزیزی است
که دگر هرگز باز تکرار نخواهد گردید
بیوجودت ای پدر، مهر و وفا از خانه رفت
قمری شیدای ما، از بام این کاشانه رفت
تا که ما شیدای مهر آن پدر گشتیم، او
دل ز ما برکند و رخ برتافت، چون پروانه رفت
ای فلک با من اگر مهر و وفا داری چرا
مهر تابانم، چنین از جمع ما بیگانه رفت
شادمان بودیم ما در سایهی مهرش ولی
قصه آخر شد، سر آمد دور و این افسانه رفت
گوییا او با خدای خویش پیمان بسته بود
دل برید از ما چنین و بر سر پیمانه رفت
ما همه مشتاق دیدار رخش بودیم و او
رخ ز ما پوشید و این سان، عاشق و مستانه رفت
در شگفتم او چه از حق دید که این سان با شتاب
همچو دانایی که بگریزد ز هر میخانه رفت
شکر لله چون که عمری با خلوص و خیر بود
عاقبت چون سرکشد این باده شکرانه، رفت
تکیهگاه خانهی ما بود اما عاقبت
از میان خانهی ما اُستُن حنانه رفت
همچنان «سیمرغ» زیر سایهی آن دولتش
رنگ و رویی داشتیم، آن دولت فرزانه رفت
از: محمدحسن لقمانی بهابادی (سیمرغ)
معمولا از بیت اول و دوم یا اول و سوم استفاده می شود
روزی از راه رسید
که پدر لحظه بدرودش بود
پدرم آن که چو خورشید به ما گرمی داد
پیش چشمم افسرد
باغ سرسبز امیدم پژمرد
اشک نه، هستی من
گشت در جانم و از دیده به رخسار دوید
آفتابم ز لب بام پرید
فلک ربود و ببرد از جهان جلال مرا
به باد داد بیک لحظه ایده آل مرا
نکرد رحم به حال پریش و غربت من
گسیخت رشته امید بیزوال مرا
خیال من که همه عمر با پدر هستم
محال کرد به من فکر لامحال مرا
ای دل سیاه شو که چراغت ز دست رفت
ماهی که بر دو دیدهی ما نشست رفت
خشنودی و نشاط من از عشق و زندگی
رویای پدر بود که آن هم ز دست رفت
مادرم (پدرم) دیده برویت نگران است هنوز
غم نادیدن تو بار گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز
از: http://madaramdostatdaram.blogfa.com
مادر جان (پدر جان)، یاد آن شبها که ما را شمع جان بودی
میان ناامیدیها چراغ جاودان بودی
برایت زندگانی گرچه یکسر رنج و سختی بود
بنازم همتت مادر (بابا)، که تا بودی، صبور و مهربان بودی
اقتباس از:http://madaramdostatdaram.blogfa.com
برخیز مادر (پدر) بجاست که بیدار شوی
و این قافله را دوباره سالار شوی
دل را به فدای قدمت میریزم
یک بار دگر اگر تو تکرار شوی .
اقتباس از: http://madaramdostatdaram.blogfa.com
پدر رفتی و این دل بهانه میگیرد
سراغ تو از اهل خانه میگیرد
بدین امید خوشم که در سرای دگر
یقین دست تو خدای یگانه میگیرد